زين العابدين شيروانى

597

بستان السياحه ( فارسي )

حجاز است ذكر وادى برده ناحيه‌ايست از نواحى دمشق در ميان كوهستان واقع و طولانى اتّفاق افتاده عرضش مقدار يك ميل و بعضى مواضع آن كمتر و بعضى بيشتر و طولش دوازده فرسخ باغاتش متّصل به يكديكر است و دوازده پاره قريه دارد و آخر آن وادى متصل به شهر دمشق است و ميوه‌هاى كرمسيريش فراوان و سردسيريش ارزان و رود بزرك از ميانش روانست و چشمهء عظيم كه مقدار بيست آسيا آب دارد در همان ديار بيرون مىآيد راقم چند روز در آن وادى بوده و با مردمش معاشرت نموده همكى شافعىمذهب و خوش‌مشرب و غريب‌نواز و در آن شيوه ممتازند ذكر وانشان قريه‌ايست بهجت‌نشان در سه فرسخى كلپايكان قرب دويست خانه در اوست و آب و هوايش نيكوست باغات فراوان دارد راقم مشاهده نموده است در بلندى واقع و اطرافش واسع و طرف جنوبش كوه نزديك است و مردمش شيعىمذهبند ذكر واوس ناحيه‌ايست قريب فراهان و در ميان كوهستان واقع است كويند نام قريه‌ايست بزرك و چند پاره قريه دارد آبش مرغوب و هوايش خوبست راقم اكرچه واوس را نديده امّا بقرب و جوارش رسيده است ذكر واق واق نام جزيره‌ايست از جزاير هندوستان كويند در آنجا درختى است و چون ميوه آن درخت برسد سه مرتبه واق واق كويد و از درخت افتد بدين جهت آن جزيره را موسوم به واق‌واق كرده‌اند راقم مشاهده نكرده است ذكر وادى النّعمان نام چند موضع است در عربستان و در نواحى جبل عرفات واديست كه او را وادى النّعمان كويند ذكر وان شهريست بهجت‌نشان از شهرهاى ارمنيّه كبرى و مدينه‌ايست دلكشا در قرب بحيره ارمن و طرف مشرقش واقع و جوانب اربعه‌اش واسع قلعهء آن شهر قطعهء كوهى است در دشت و اطرافش چون بهشت دورش شش هزار كام و دور آن را حصارى به استوار از سنك و آجر كشيده‌اند و خندق عميق كنده باحسن وجه اتمام كردانيده‌اند و دور حصارش هشت‌هزار كام مىشود و در ميان حصار و از كنار كوه چشمهء بزرك جارى و در جميع عماراتش ساريست و قرب هزار باب خانهء آباد و دويست باب سراى عالىبنياد و در آن دارالحكومه نيز در همان مكانست و شهر در خارج حصار مسافت تكميل دور است و تقريبا پنج‌هزار باب خانهء معموره در اوست و نواحى بسيار و قراى خلدآثار مضافات اوست و در جميع خانهاى آن آب روان و باغچه چون چنان و اين مثل زبان‌زد مردمانست كه در دنيا وان و در آخرت ايمان آبش خوش‌كوار و هوايش سازكار خاكش طرب‌انكيز و زمينش حسن‌خيز مردمش نيك‌نهاد و درويش‌اعتقاد عموما صاحب حسن و جمال و نيكوخصال و پسنديده‌احوالند و در وصف آن ديار اين چند بيت به‌غايت صدق دارد اشعار جنّة عالية تسكن فيها الأبرار * بلدة طيّبة تنزل فيها السّادات تحتها تفجر عينا و تلذّ الأعين * فوقها روضة رضوان باعلى درجات دلربا ساخته زيبنده چو رخسارهء حور * من نبات حسن انبتها سبع نبات از بتان نمكى وَ ز لَب آن نوش‌لَبان * و لها ملح اجاج و لها عذب فرات همه مشكين خطُ و سيمين بدَنُ و غُنچه‌دَهن * همه كل‌چهرَه و شكرلَبُ و شيرين‌حَرَكات اقسام ميوه‌هاى سردسيريش ممتاز سيّما سيب و كلابى و زردآلوى آن بامتياز است حبوباتش فراوان و مردمش با غرباء مهربان قرب دويست خانهء درويشان و ديكر حنفىمذهب و ديكر نصارى و ديكر شافعى و ديكر كرد و قليلى شيعهء اماميّه‌اند راقم مدّت سه ماه در آن ديار بوده و با اشراف و اعيان آنجا صحبت نموده و با اكابر و اعاظم آنها مجالست نموده و معاشرت كرده و ايّام بسيار با اهل حال و صاحبان كمال آن شهر برآورده است كه تفصيل آنها موجب تطويل كلام است من العجائب روزى در حضور حاكم آن ديار و جمعى از كبار راقم نيز حاضر بود درويش ژوليدهء رسيده آغاز سخن نمود و حضّار را از صحبت درويش بهجت و سرورى افزود مير مجلس بر اين فقير التفات فرموده كفت كه اين درويش را كرامتى است كه در تنور افروخته برود و سوخته نمىسوزد و المى بوى نمىرسد فقير معروض داشت مصراع شنيدن كى بود مانند ديدن روزى را مقرّر نمودند كه در حضور شهريار آن ديار و جمعى از اولو الابصار درويش در تنور افروخته رود و درويش روز مقرّر آمده در تنور افروخته شده رفته مقدار پانزده دقيقه كم‌وبيش درويش توقف نموده برآمد و يك موى درويش كم نشده نخست راقم را بخاطر رسيد كه شايد درويش حيله‌انكيخته باشد